سال ها پیش که کودک بودم....
سر هر کوچه کسی بود که چینی ها را بند می زد با عشق...
و من آن روز به خود می گفتم ...
آخر این هم شد کار؟؟؟؟
ولی امروز که دیگر خبری از او نیست...
نقش یک کلک به روی چینی است...
ترکی دارد این دل...
در بدر... کوه به کوه...
در پی بند زنی میگردم....

لالا لالا نخواب سودی نداره همون بهتر که بشماری ستاره همون بهتر که چشمات وا بمونه که ماه غصه اش نشه تنها بیداره لالا لالا نخواب بازم سفر رفت نمی دونم به کارون یا خزر رفت فقط دردم اینه مثل همیشه بدون اطلاع و بی خبر رفت لالا لالا نخواب میدون جنگه دست هر کی می بینی یه تفنگه یه عمر دور چشماش گشتم اما نفهمیدم که اون چشماش چه رنگی لالا لالا نخواب زندونه دنیا سر ناسازگاری داره با ما بشین بازم دعا کن واسه اونکه مارو اینجا گذاشت تنهای تنها لالا لالا نخواب اون راه دور خدا میدونه که حالش چه جوره تویه خلوت می گم اینجا کسی نیست خداییش که دلم خیلی صبوره لالا لالا نخواب تیره است چراغم مثل آتشفشان می مونه داغم به جون گلدون ها کم غصه ای نیست هزار شب شد نیومد باز سراغم لالا لالا نخواب خواب که دوا نیست دل دیوونه داشتن که خطا نیست می گن دست از سرش بردار نمیشه آخه عاشق شدن که دست ما نیست لالا لالا نخواب تنها می مونم کمک کن قدر چشمات و بدونم چرا چشمات پر خشم عزیزم مگه من مثل اون نا مهربونم لالا لالا نخواب ماه و نگاه کن من اسفند و می یارم تو دعا کن بگو برگرده پیش ما بمونه کتاب حافظ و بر دار و وا کن لالا لالا نخواب سرما تو راهه همیشه عمر خوشبختی کوتاه میگن با یه فرشته اون رو دیدن دروغ جون دریا اشتباه لالا لالا نخواب تلخ جدایی کمر خم میشه زیر بی وفایی تو بیدار باش همه تو خواب نازن برای کی بخونم پس لالایی لالا لالا نخواب تنها یه زرده اگه طولانی شه مثل یه درده اگه چشم انتظار باشی که هیچی دروغ میگی به دل که بر میگرده لالا لالا نخواب اشکت زلاله مثل بارون پای نخل وصاله من و تو هم شب و هم قلب و کشتیم ولی اون چی ؟ چقدر اون بی خیاله... لالا لالا نخواب دنیا خسیسه واسه کم آدمی خوب می نویسه یکی لبهاش تو خواب هم غرق خنده است یکی پلکاش تو خواب هم خیسه خیسه لالا لالا نخواب عاشق یه سیب همیشه سرخ و تب دار و غریبه تا اون بالاست رسیده است اما تنهاست پایین ام که می افته بی نسیبه لالا لالا نخواب اینجا سیاهه پره اما تو تنگ قصه ماهی اونی که ما هارو نگه داشت الهی خواب باشه حالا الهی... لالا لالا نخواب تا اون بخوابه بشین اینقدر تا که خورشید بتابه زمونی که یقین کردم بیدار شد بخواب با یاد عکسی که تو قاب لالا لالا بخواب بیداره حالا دیگه باید بخوابیم پس حالا حالا بخواب دیگه تو می تونی بخوابی ببین خورشید اومد بالای بالا لالا لالا اینم بود سرنوشتم این از امروزم و این از گذشتم نمی خوابم تا تو برگردی یک روز منم خواب و واسه اون روز گذاشتم...

درجزیره ای زیبا تمام حواس زندگی می کردند: شادی- غم- غرور-عشق و... روزی خبر رسید که به زودی جزیره به زیر آب خواهد رفت. همه ساکنین جزیره قایقهایشان را آماده وجزیره را ترک می کردند اما عشق می خواست تا آخرین لحظه بماند چون او عاشق جزیره بود. وقتی جزیره به زیر آب فرومی رفت عشق از ثروت که با قایق با شکوهی جزیره را ترک می کرد کمک خواست و به او گفت: آیا می توانم با تو همسفر شوم؟ ثروت گفت: نه من مقدار زیادی طلا و نقره داخل قایقم دارم و دیگر جایی برای تو وجود ندارد.
پس عشق از غرور که با یک کرجی زیبا راهی مکان امنی بود کمک خواست. غرور گفت: نه نمی توانم تو را با خود ببرم چون تمام بدنت خیس و کثیف شده و قایق زیبای مرا کثیف خواهی کرد. غم در نزدیکی عشق بود. پس عشق به او گفت: اجازه بده تا من با تو بیایم! غم با صدای حزن آلود گفت: آه عشق من خیلی ناراحت هستم.احتیاج دارم تا تنها باشم. عشق این بار سراغ شادی رفت و او را صدا زد.
اما او آنقدر غرق شادی بود که صدای او را نشنید. آب هر لحظه بالا و بالاتر می آمد و عشق دیگر ناامید شده بود که ناگهان صدایی سالخورده گفت: بیا عشق تو را خواهم برد. عشق آنقدر خوشحال شده بود که حتی فراموش کرد نام پیرمرد را بپرسد و سریع خود را داخل قایق انداخت و جزیره را ترک کرد. وقتی به خشکی رسیدند پیرمرد به راه خود رفت وعشق تازه متوجه شد کسی که جانش را نجات داده بود چقدر بر گردنش حق دارد. عشق نزد علم که مشغول حل مسئله ای روی شن های ساحل بود رفت و از او پرسید:
آن پیر مرد که بود؟ علم پاسخ داد: زمان عشق با تعجب پرسید: زمان؟ چرا او به من کمک کرد؟
علم لبخند خردمندانه ای زد و گفت: زیرا تنها زمان قادر به درک عظمت عشق است.......

پیشانی اگر ز داغ گناهی سیاه شود
بهتر ز داغ مهر نماز از سر ریا
نام خدا بردن بهتر از آن است که زیر لب
بهر فریب خلق بگویی خدا خدا ...

دل من غمگین است،غصه ام سنگین است،گر چه بی همنفسم،زندگی شیرین است،میل گل در من نیست،بال من خونین است،اشک غم باید ریخت،رسم دنیا این است
............
دنیاراساخته ایم:
کسی راکه دوستش داری
تورادوست ندارد.
وکسی که تورادوست دارد،تودوستش نداری
اماکسی که تورادوست دارد،وتوهم دوستش داری
به رسم آئین هرگزبه هم نمی رسید
واین رنج است
وزندگی یعنی این......!
اگر گفتید امروز چه روزیه ؟
امروز ساعت هفت صبح به زمین نعمت و برکت نازل شد و دختری به نام شکوفه به دنیا اومد
البته خیلی دختره خوبی بود هاااااا فقط کمی تا قسمتی ( خود شیفته بود ) که اونم چون به موضوع اصلا ربطی نداره ازش فاکتور می گیریم
آره دیگه امروز تولد من 
تولدممممممممممممممممممممممممممممممممممم مبارک

کوچولو و کچل
حتی صداهامون هم شبیه به همدیگه است
با اولین گریه بازی شروع میشه
هی بزرگ می شیم
بزرگ و بزرگتر
اونقدر بزرگ که یادمون میره
یه روز کوچولو بودیم
دیگه هیچ چیزیمون شبیه به هم نیست
حتی صداهامون
گاهی با هم می خندیم
گاهی به هم!
اینجا دیگه بازی به نیمه رسیده
........
واسه بردن بازی
روی نیمه ی دوم نمی شه خیلی حساب کرد
گاهی باید برای بردن بازی
بین دو نیمه
دوباره متولد شد!
یک سال دیگه گذشت
یکی میگه یک سال دیگه بیهوده گذشت
یکی میگه یک سال بزرگتر شدم
یکی میگه یک سال پیرتر شدم
یکی میگه یک سال دیگه تجربه کسب کردم
یکی میگه یک سال به مرگ نزدیک تر شدم
یکی هم اصلا براش مهم نیست و هیچی نمیگه.

منم یک سال بزرگتر شدم ... یکسالی که نمی دونم توش واقعا تونستم « بزرگ » بشم یا نه ؟ ... تونستم با مشکلات خودم کنار بیام ؟ ... تونستم همونی باشم که هستم ؟ ... تونستم بعضی از عیب هام رو برطرف کنم ؟ ... تونستم کسی رو نرنجونم ؟ ... تونستم دل کسی رو شاد کنم ؟ ...
نمی دونم ... باید فکر کنم ... شاید اونجوری که می خواستم باشم نبودم....ولی یکسال بزرگتر شدم...اونم خیلی سریع


